تا انتها تن ها ...

واگویه های تنهایی_علیرضا جهانگیری

انتظار
نویسنده : علیرضا جهانگیری - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩۳
 
اداره اى بسیار بزرگ و با تعداد زیادى کارمند و ارباب رجوع مختلف را در نظر بگیرید. در هر دوره اى با مدیریت و ریاست یک شخص ارزشى و مقید، تمام کارها سر نظم و با کمترین خلاف و فسادى در جریان است. در نظر بگیرید اگر مدیر این اداره آدم مفسدى باشد، این فساد در اکثر ارکان ادارى جارى میشود، البته عده اندکى از راه درست خارج نمیشوند، اما نمیتوانند خیلى تأثیرگذار باشند! دوگانگى خروجى بالا را، در حالتى در نظر بگیریم که اداره به هر دلیلى فاقد ریاست باشد و از سوى دیگر از لحاظ مادى، مقامى ملموس و جسمانى جهت نصب و فصل ریاست وجود نداشته باشد و بکار گماردن این مقام ها از ماورا باشد. نبود رییس این امکان را به حاشیه داران میدهد که در شک و تردید نبود رییس، کارهاى نامتعارف انجام بدهند. اما تمام این کارهاى ناشایست با ترس و تردید همراه است، چرا که با نصب رییس سالم، آنها به خطر خواهند افتاد. عده اى در تردید و ترس خلاف میکنند و در دراز مدت، فربه میشوند و عده اى همچنان سالم اند و خون دل میخورند! هر دو گروه در خیال خود با ترس و تردید مواجه اند! آیا رییس می آید؟ آیا رییس جدید اگر آمد سالم است؟ آیا رییس جدید خودش مفسد است؟ آیا رییس توانایى مقابله با فساد را دارد؟ آیا رییس همراه مفسدان خواهد شد؟ و هزاران سوال دیگر... فقط انتظار و انتظار هر دو گروه منتظرند، گروه سالم بیشتر و گروه مفسد کمتر امید به آمدن یک رییس که ریشه فساد و ناملایمات را نابود کند تنها آرزوى راست قامتان است و بلعکس امید به آمدن یک رییس مفسد که همراه فساد پیشگان شود، تا آنها به فساد بیشتر برسند! انتظار طولانى شده ... آیا باید فقط انتظار کشید؟ آیا این انتظار به گشایش کمک میکند؟ آیا این انتظار مفسدان را بیشتر نمیکند؟ آیا با طولانى شدن انتظار نباید کارى کرد؟ آیا میشود از انتظار چشم پوشید؟ آیا میشود بى توجه به آمدن و یا نیامدن رییس، به فکر چاره بود؟ آیا میشود گفت، گاهى ممکن است انتظار، سستى و ایستایى ایجاد کند؟ آیا انتظار فساد را غالب مطلق نمیکند؟ و ... رییس خوب و غیر خوب ما، نصبش، از جانب ماورا در ابهام است؟! هم زمان نصبش و هم اصل حضورش در زمان ما و ما فقط منتظریم و به این انتظار مفتخر! چه باید کرد؟ فساد سرتاسر اداره را گرفته و عده اندک هم در ناامیدى، تنها به دعا و حاجت دلخوش اند. گروه کثیر و فربه ام مى تازند و مضحکه میکنند! عده اندک تصمیم به انتحار میگیرند و میگویند در یک آن همه چیز را خاکستر میکنیم و اداره اى نمى ماند و ... آیا کار و فکرشان درست است اگر موفق شوند؟ آیا بعد از این کار، خللى در نصب بى زمان ماورا وارد نکرده اند؟ آیا تر و خشک را با هم نخواهند سوزاند؟ آیا اگر همه فساد میکنند، دیگر معناى فساد تغییر نخواهد کرد؟ آیا اگر اکثریت قاطع اداره یک جور فکر و عمل میکنند، نمیشود انگاشت که شاید آنها درست اند و عده اندک نادرست؟ پارادوکس و تضادها بیداد میکند! همه سر در گم اند و ... چه باید کرد؟ باید مکتب انتظار که زاییده اعتراض است را تا انتها ادامه داد؟ و یا باید همراه شد؟ و یا اینکه تغییر رویه داد؟ هر کار و تصمیمى با خودزنى همراه شده، در ایستادن و رفتن به یک میزان مخاطره است؟ بهشت کجاست، جاى وعده شده که باید برایش حتى قتال کرد و یا همینجاست که خود جهنمى است؟ در اداره دیگر جایى براى ماندن نیست و امید به آمدن رییس خوب هم سستى آفریده! از دیگر سو مفسدان هم تمام اداره را اشغال کرده اند و اصلا جایى براى آمدن رییس باقى نگذاشته اند! بتازگى میگویند دیگر نیازى به آمدن رییس نیست، ما خودمان هستیم و اداره را اداره مکنیم! دروغ هم نمیگویند واقعا در حال مدیریت امور اند. اما گروه اندک ما همراه نمى شوند، نظر من هم دیگر در هیچ جهتى تأثیرگذار نیست و نمیدانم به کجا میرویم؟ چرا مدیر جدید نمى آید؟ نکند ما بازى خورده ایم و در انتظار مسخ شده ایم؟ نکند در کور سوى نا امیدى بیاید و دیگر دیر شده باشد؟ نکند پس آمدن نتواند با ما که خیلى اندکیم، در تقابل با آنها مدیریت را بعهده بگیرد؟ اگر دیر آمد و نشد چه؟ آن زمان نصاب ماورا چه میکند؟ میگوید حکمتى آفریدم تا شما نظاره کنید؟ و یا آیندگان نظاره کنند؟ و یا پیروزى در نثار خون شماست؟ و یا این رمز سرخ، جز با خونهاى بى شمار آشکار نمیشود؟ اگر امروز ما همراه اکثریت نشویم و یا اگر فردا اکثریت همراه ما نشوند، اداره در خون میپیچد! واقعا ما را چه میشود؛ منتظر باشیم؟ همراه شویم؟ تسلیم شویم؟ بجنگیم؟ بکشیم؟ بمیریم؟