تا انتها تن ها ...

واگویه های تنهایی_علیرضا جهانگیری

روزگارانی که رود آزاد بود !
نویسنده : علیرضا جهانگیری - ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸۸
 

 

در روزگاری و عهدی و در پشت کوهی دهکده ای بود، سرسبز و خرم و درختانی سر به فلک و رود و رودخانه ای سرمست و خروشان و کوچه باغی پر از صفا و لطافت و مردمی پر از معرفت و گونه گونی و سخت کوشی!

در این دهکده به رسم سنوات هر سال مقدار نزولات جوی خبر از سه نوع رود جاری می دادند؛ اولی رودی خروشان و پربرکت، دومی در جوش و خروش اما در نهایت اعتدال پیشه گی و سومی باریکه آبی رو به خشکرودی بود!

اما این مردم گونه گون با هر سه حالت خدادادی، شکر را پیشه و تلاش را حرکت در جهت رسیدن به قوتی لایموت می نمودند و چه خوشحال و سرزنده از این تنوع خدادادی!

گذر ایام دهکده پشت کوهستان را تبدیل به بزرگ دهکده ای کرد با مردمانی  با احوالات متفاوت تر، اما دست زیاده طلبان زمان، بلایی بر سر مردمان آن بزرگ دهکده ی دوران آورد که نقل آن ورد زبان ها در هر گوشه ی جهان شد!

از قضا آورده اند در قسم سوم -خشکرودی- بر دو دیواره ی نزدیک رود تا توانستند خس و خاشاک روانه کردند و تو گویی که اصلاً این آبراهه همواره بسته بوده و انتهای طغیان رود و آخر دنیا است.

این مردمان خالی از ریا و پر از صفا، دلیل این کار به عضمت پر جفا را محصور کردن آب برای دو قسم اعتدال پیشه گی و خشکی رود عنوان و بر روی آن پای می فشردند.

بعد از سنواتی در پشت این حصار(سد) دریاچه ای پدید آمد که اگر می دیدی؛ خدادادی می انگاشتی و خالی از دست مخلوق!

ولی به واقع این دریاچه زاده ی دست مخلوق بود که با تفکر در محدودیت -خشکرودی- بدان دست یافته بودند.

پس از این اندیشه، تحولی در زندگی مردمان این بزرگ دهکده به وقوع پیوست و مردمان این دیار با شور و شعفی وصف ناپذیر به کار خویش مشغول و روزی خور دولت و شاکر این تفکر و نعمت خدادادی بودند.

ولی آن چیزی که نباید به وقوع می پیوست از بد روزگار اتفاق افتاد و بر اثر رخنه هایی که در این سنوات بر دیواره حصار (سد) ایجاد شده بود - و مردم از آن غافل بودند- در هنگامه ای که مردمان بزرگ دهکده در خوابی ناز فرو رفته بودند به یک مرتبه همه چیز را کن فیکون کرد و آب محصور از پشت حصار (سد) با تمام عقده هایش که بر پشت حصار(سد) در این سالیان دراز اندوخته بود و با خشونتی پر طول و بس دراز طغیان کرده و تمامی بزرگ دهکده را که نه، هر چه بود و نبود را به یک آن ویران و بنیادش برانداخت!

بعد از این مصیبت عظیم عده ای معدود زنده ماندند و خود را به همراه خسارتی عجیب و سنگین که بر جان و مال مردم وارد آمده بود تنها یافتند.

در این میان ریش سفیدی دوران دیده و رنج کشیده، معدود اهالی مغموم این بزرگ دهکده مخروب را دعوت نمود به شور و مشورتی که برای ادامه حیات لازم می نمود.

جوانان نزدیک می دیدند و پیر ریش سفید تجربه را علم می کرد و دور را می دید. جوانان اصرار می ورزیدند که باید آب را دوباره به بند بکشیم و بعد از آن مأموری بگماریم تا کوچکترین خطایی از رود سرنزند و این را، راه چاره می دانستند!

اما پیر که رنج کشیده ی این دیار بود با یادآوری دوران گذشته و سه حالتی رود با اندوه تمام، آنان را از رخنه ای دگر باره بیم می داد و می گفت روزگارانی که رود آزاد بود و حصاری به خود نمی دید، گاهی روزی کلان و گاهی روزی بی حاجت بیان و گاهی قوت لایموت عطا می نمود که در هر سه حالت چرخ ما را به گردش وا می داشت و به ما دهن کجی نمی کرد ولی عزیزان از وقتی که این رود جسور را به بند کشیدیم هر آن هول آن می رفت که رود طغیان کند و بساط عیش ما را از بیخ و بن برکند و من این هول و هراس را بر شما گران می بینم که اگر دوباره آنچنان کنید، تاوان آن تقاصی است که این رود از شما باز خواهد ستاند....

و الغرض پیر ریش سفید می نالید و می گفت و صد افسوس که شنوایی نمی یافت و جوانان خود رأی، تکرار می نمودند حرف هایشان را !

شور جوانی و خامی بر تجربه پیر دهکده پیشی گرفت و دوباره آب را به بند کشیدند و می پنداشتند که کار صواب همین است.

با پر شدن پیمانه، پیر مرد ریش سفید رخت بر بسته و به سوی دیار باقی شتافت.

روزگارانی بر این منوال گذشت و نسل نزدیک بین این دهکده بر تفکر و حرف حساب خود آفرین می گفتند و به قولی خوش روزگار می گذراندند....

و افتاد اتفاقی که پیرمرد آینده نگر بیم آن را داده بود و هر چه بود و نبود بر باد فنا رفت...

 

 

اما جدای از خسارات جانی و مالی که بر دهکده وارد آمد، نکته اینجاست که رود گستاخ دگر باره حرف خود را با قاطعیت تمام تکرار نمود :((من بند را نمی پذیرم و هر چه مرا به بند بکشید روزی تمامی عقده های پشت حصار(سد) مانده ام را یکجا سرازیر می کنم تا درد سالها محصور بودن را به من چشاندید به یکباره به شما بچشانم!))

 

و گاهی

          چه درسهای زیبا و سنگینی قهر طبیعت  به ما می دهد ولی ما بی تأمل از کنار آنها عبور می کنیم.

 

 

انشاء 27/6/1378