تا انتها تن ها ...

واگویه های تنهایی_علیرضا جهانگیری

فرجام مرگ بر گویى
نویسنده : علیرضا جهانگیری - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٦
 
حدود سى و یک سال پیش از آغاز انقلاب ما، در مجمع عمومى سازمان ملل متحد و طبق قطعنامه ١٨١ جامعه جهانى، کشور جدیدى به نام اسرائیل رسمیت یافت. امروز عده اى از ما با حرارت، احساس و تعصب و به دور از تعقل، بر طبل مرگ بر و مرده بادى مى کوبیم که توخالى است و بجز انتشار نفرت و عداوت حاصلى ندارد. ما را چه میشود که همیشه ساز ناکوکیم و هیچگاه بر مدار منطق نیستیم، به حق یا ناحق جمعیتى عاریه بر محور ظالمانه سازمانى جهانى و فراگیر، همچون ما و سایر ملل، بعنوان کشور پذیرش شده و لاجرم باید تمکین کنیم. عدم رعایت قواعد بازى در میدانگاه جهانى همیشه براى ما عقبگرد در پى داشته و بسیارى از حرمان هاى امروز ما، زاییده همین لجبازى و خودرأیى هاست. امروز جایگاه ما بعنوان عضو در سازمان ملل با اسرائیل با آمریکا با بورکینافاسو با جزایر میکرونزى و با ... هیچ تفاوتى ندارد و تماماً جز ١٩٣ کشور رسمیت یافته در جهان شناخته میشویم و نمیشود کشورى که با مزاج دینى، عقیدتى و شخصى ما همخوان نیست را به نابودى و مرگ تهدید کنیم! این رویه که یک عضو رسمى، عضوى رسمى دیگر، در نهاد جهانى را بطور صریح و عریان به انهدام و محو شدن و دشمنى محکوم کند در عرف دیپلماتیک بسیار عجیب و غیر متعارف است! باید با دنیا و مافیه ساخت و مصالحه کرد، بازآفرینى جنگ و خونریزى چیزى به ما و ساختار جهانى ما اضافه نمیکند، کما اینکه دولت هشت ساله قبلى طبق شواهد مدون، بزرگترین خدمت را به اسرائیل داشته و زمینه مظلوم نمایى بیشتر و جنایت گسترده ترش را فراهم ساخت. متأسفانه با نسخه پیچى هم معضلى مرتفع نمیشود ولى با پذیرش، واقع بینى و تدبیر میتوان بر بسیارى از ناهنجارى ها چیره شد، امروز بسیارى از مردم فلسطین بر زندگى در کنار یهودیان غیر آنارشیست و متعصب تأکید داشته و دنبال جنگ و انتحار نیستند و البته عده اى هم در نقطه مقابل قرار دارند! جا دارد ما ضمن احترام به خواست هر دو گروه در کنار آنها، بدون مرده باد و زنده باد، گام برداشته و تا جایى که میتوانیم کاسه داغ خود را وانهیم تا جهان رنگ دیگرى بگیرد. خروجى اراده فلسطینیان اگر صلح بود بپذیریم و منحصراً بر کوس جنگ نکوبیم، که فردا منفور ترین انسانها آتش بیار معرکه ها خواهند بود نه مرهم گذار و تسکین دهنده ها
 
 
موشک باران
نویسنده : علیرضا جهانگیری - ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٦
 

عصر انفجار اطلاعات با انفجار بمب و موشک عجین شده، گفتگو رنگ باخته و تنها خون با خون پاک میشود. محدود کردن دیدگاهها و ایدئولوژى در پاره اى از کشورهاى جهان سومى، گروههایى مى آفریند که پاى عقیده محروم مانده خود، جان داده و سهل تر جان میستانند! حرمان در اختیار و جبر در عقیده هاى فرا دینى، محل زایش کودک لجباز و گستاخ است، کودکى که با رشد ناقص خود، تمام عقده هایش را بر سیستم جبار وارد میسازد. دورتر افغانستان و طالبان، دیروز عربستان و القاعده، امروز عراق و داعش، فردا ایران و ... ، بعدتر فلان جا و بهمان عقیده، این چرخه بلا انقطاع در دَوَران است و ما هم بیننده آن ... باید گفتگو و پذیرش افکار دیگر، در ضمیر تک تک ما رسوخ کند، باید اصطکاک جایش را به زندگى مسالمت آمیز بدهد، روش حذفى و برکندن باید به ظرفیت سازى و تحمل بدل شود، باید اعدام و ترور حذف شود، باید رویه جنگلى به ساختار قانون انسانى برسد، باید نگاه به هر انسانى بدون توجه به عقیده اش شکل بگیرد، باید قوانین جهانى بر محور صلح و گفتگو برگردد؛ که در جنگ و کشتار بجز نفرت و تقابل حاصلى نخواهد بود. دیروز ما مغموم حادثه تروریستى و ترقه بازى داعش در تهران بودیم، امروز داعش مغموم موشک پرانى و رجز خوانى ماست و از فردا این سیکل معیوب بطور مستمر ادامه خواهد داشت، چیزى که امثال بنده را خوشحال نمیکند! اى کاش بفهمیم با تفکر خشک و جمود سیستمى که امروز بر ما حاکم است دور نخواهد بود که داعش ایرانیزه نیز سر برآورده و آنگاه دیگر صحبت از گفتگو بى معنا خواهد بود. بپذیریم و بدانیم که قبل از ساخته و پرداخته شدن گروههاى غیر متعارف، سیستم تک صدا و خود محور مقصر اصلى است ولاغیر


 
 
پلاسکو
نویسنده : علیرضا جهانگیری - ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٥
 
آتش سوزى پلاسکو و گمانه هاى غیر فنى و سیاسى پلاسکو فروریخت و مسئولین با فرار رو به جلو، خود را تبرئه کردند و مردم هم بر وفق جارى ایام، در حال محکوم کردن و سیاسى جلوه دادن و در نهایت فراموش کردن اصل موضوع هستند. در چند مورد کوتاه ذیل سعى شده حادثه فوق به دور از گمانه زنى ها مورد تحلیل قرار گیرد: ١. معمولاً در برج ها مرکز سختى در هسته مرکزى است، اما در پلاسکو به دلیل طراحى معمارى صورت گرفته، هسته مرکزى خالى بوده و سختى استراکچر به دو لایه محیطى منتقل شده و به همین دلیل در فروریزش برج، تمایل فرونشست آوار به مرکز و یا تخریب درجا بوده و مطابق سایر برج ها تمایل آوار به جوانب پیرامونى قرار نگرفته. ٢. فولاد بطور میانگین در دماى ١۵٠٠ درجه به حالت مذاب تبدیل میشود و در ثلثى از این دما یعنى حدود ۵٠٠ تا ۵۵٠ درجه سانتیگراد دچار افت شده و آماده حالت پذیرى گشته و اصطلاحاً نرم میشود. در آتش سوزى ها معمولاً سازه هاى بتنى بسیار مقاوم تر از سازه هاى فلزى است و به همین دلیل امروزه مقاوم سازى استراکچر فولادى در مقابل حریق با پوشش هاى ضد حریق، جدى تر از گذشته دنبال میشود. متأسفانه برج پلاسکو جز اولین ساختمانهاى تمام فلزى بود که هیچ گونه پوشش ضد حریقى به همراه نداشت و لاجرم پس از رسیدن به درجه نرمى در جهت فشار بارِ غیر قابل تحمل، فرو ریخت. ٣. نداشتن سیستم گاز شهرى و استفاده از سیلندرهاى کوچک و یونیت هاى کمپرسوردار کولرهاى گازى توسط کسبه و رسیدن این مجموعه به نقطه بحران از إشباع حرارت و گرما، باعث انفجار ناخواسته و البته هماهنگ در ضلعى که مقابل به دوربین بود شد. ۴. فشار ضربه اى و دینامیکِ رها شدن سقف هاى بتنى در طبقات فوقانى برج و سنگینى وزن بارهاى متراکم موجود در امتداد و هم راستا با هم، با تخریب پیش رونده یا مدل دومینو، سقف ها را بر روى هم بطور لایه اى آوار کرده و خروج دود و گردوغبار غلیظ از پنجره ها در کسرى از ثانیه و پیش از فروریزى کلى برج مؤید این نکته است. موارد دیگرى هم قابل ارزیابى است ولى جا دارد با لمس این فاجعه در دو بخش؛ مسئولین ذیربط و مردم، به وظایف خود اشراف یابیم. مسئولین با توجه به مدیریت بحران و غیر احساسى در طرح هاى ضربتىِ مقاوم سازى استراکچرى، ایمن سازى برج ها به سیستم هاى اعلام و اطفاء حریق و ... مردم هم در ترک محل حادثه و فراهم آورى امکان امداد و نجات بیشتر، عدم نشر اخبار ضد و نقیضِ هیجانى و غیر کارشناسانه، عدم تهیه فیلم و عکس هاى شخصى و ... و سخن آخر هم با آتش نشانهاى قهرمان، که با فداى جان خود صفحه اى سترگ در تاریخ ایران رقم زدند، ولى جا داشت با مدیریت بهترى وارد عرصه میشدند تا ضعف آموزش در مدل اطفاء را نداشته و به آمار دلخراش کشته هاى حادثه نمى افزودند!
 
 
فرهنگ آسفالتى
نویسنده : علیرضا جهانگیری - ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٤
 
دیروز صبح که از منزل به سر کار میرفتم از غلطک و بیل و قیر و وانت و کارگران متوجه شدم که شهردارى میخواهد کوچه ما را آسفالت کند. عصر که به خانه باز گشتم با اتفاق عجیب و جالبى رو برو شدم! در دو قسمت از کوچه به دلیل توقف دو خودرو آسفالت انجام نشده بود، یکى بعدازظهر رفته بود و جاى گودى و کچلى آسفالت قبلى مانده بود و دیگرى همچنان در چاله اى متوقف بود. به این فکر کردم که در ایران همه چیز ما مطابق همین عملیات آسفالت کارى شهردارى است، بگونه اى که براى انجام کار درست و کامل نه برنامه اى داریم و نه هدفى و صرفاً انجام کار، تکلیف ماست و نه انجام درست، کامل و هدفمند آن! اعلام قبلى با یک پارچه نوشته یک مترى و یا نصب اعلامیه در حد یک ورق از چند روز قبل و درخواست عدم توقف در فلان روز خیلى ساده و عملى است ولى ظاهراً ذوق زده کردن مردم هم لذت دیگرى دارد ... از این رو آسفالت را بعنوان یک فرهنگ ژرف و پدیده اى جالب یافتم؛ فرهنگى که به قبل و بعد قضایا بى توجه است و صرفاً دنبال یک تکلیف است و آن پر کردن، خالى کردن و آسفالت کردن! آسفالتى که در کارکردهاى متفاوت، گاهى براى فرش زمین خاکى است، گاهى براى پر کردن چاله هاست، گاهى براى عوام فریبى و مثلاً راه سازى است و گاهى هم براى ذوق زدگى ماست. چه میشود کرد که گاهى، دهان هم از آن مصون نیست ... الباقى بماناد.
 
 
انتظار
نویسنده : علیرضا جهانگیری - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩۳
 
اداره اى بسیار بزرگ و با تعداد زیادى کارمند و ارباب رجوع مختلف را در نظر بگیرید. در هر دوره اى با مدیریت و ریاست یک شخص ارزشى و مقید، تمام کارها سر نظم و با کمترین خلاف و فسادى در جریان است. در نظر بگیرید اگر مدیر این اداره آدم مفسدى باشد، این فساد در اکثر ارکان ادارى جارى میشود، البته عده اندکى از راه درست خارج نمیشوند، اما نمیتوانند خیلى تأثیرگذار باشند! دوگانگى خروجى بالا را، در حالتى در نظر بگیریم که اداره به هر دلیلى فاقد ریاست باشد و از سوى دیگر از لحاظ مادى، مقامى ملموس و جسمانى جهت نصب و فصل ریاست وجود نداشته باشد و بکار گماردن این مقام ها از ماورا باشد. نبود رییس این امکان را به حاشیه داران میدهد که در شک و تردید نبود رییس، کارهاى نامتعارف انجام بدهند. اما تمام این کارهاى ناشایست با ترس و تردید همراه است، چرا که با نصب رییس سالم، آنها به خطر خواهند افتاد. عده اى در تردید و ترس خلاف میکنند و در دراز مدت، فربه میشوند و عده اى همچنان سالم اند و خون دل میخورند! هر دو گروه در خیال خود با ترس و تردید مواجه اند! آیا رییس می آید؟ آیا رییس جدید اگر آمد سالم است؟ آیا رییس جدید خودش مفسد است؟ آیا رییس توانایى مقابله با فساد را دارد؟ آیا رییس همراه مفسدان خواهد شد؟ و هزاران سوال دیگر... فقط انتظار و انتظار هر دو گروه منتظرند، گروه سالم بیشتر و گروه مفسد کمتر امید به آمدن یک رییس که ریشه فساد و ناملایمات را نابود کند تنها آرزوى راست قامتان است و بلعکس امید به آمدن یک رییس مفسد که همراه فساد پیشگان شود، تا آنها به فساد بیشتر برسند! انتظار طولانى شده ... آیا باید فقط انتظار کشید؟ آیا این انتظار به گشایش کمک میکند؟ آیا این انتظار مفسدان را بیشتر نمیکند؟ آیا با طولانى شدن انتظار نباید کارى کرد؟ آیا میشود از انتظار چشم پوشید؟ آیا میشود بى توجه به آمدن و یا نیامدن رییس، به فکر چاره بود؟ آیا میشود گفت، گاهى ممکن است انتظار، سستى و ایستایى ایجاد کند؟ آیا انتظار فساد را غالب مطلق نمیکند؟ و ... رییس خوب و غیر خوب ما، نصبش، از جانب ماورا در ابهام است؟! هم زمان نصبش و هم اصل حضورش در زمان ما و ما فقط منتظریم و به این انتظار مفتخر! چه باید کرد؟ فساد سرتاسر اداره را گرفته و عده اندک هم در ناامیدى، تنها به دعا و حاجت دلخوش اند. گروه کثیر و فربه ام مى تازند و مضحکه میکنند! عده اندک تصمیم به انتحار میگیرند و میگویند در یک آن همه چیز را خاکستر میکنیم و اداره اى نمى ماند و ... آیا کار و فکرشان درست است اگر موفق شوند؟ آیا بعد از این کار، خللى در نصب بى زمان ماورا وارد نکرده اند؟ آیا تر و خشک را با هم نخواهند سوزاند؟ آیا اگر همه فساد میکنند، دیگر معناى فساد تغییر نخواهد کرد؟ آیا اگر اکثریت قاطع اداره یک جور فکر و عمل میکنند، نمیشود انگاشت که شاید آنها درست اند و عده اندک نادرست؟ پارادوکس و تضادها بیداد میکند! همه سر در گم اند و ... چه باید کرد؟ باید مکتب انتظار که زاییده اعتراض است را تا انتها ادامه داد؟ و یا باید همراه شد؟ و یا اینکه تغییر رویه داد؟ هر کار و تصمیمى با خودزنى همراه شده، در ایستادن و رفتن به یک میزان مخاطره است؟ بهشت کجاست، جاى وعده شده که باید برایش حتى قتال کرد و یا همینجاست که خود جهنمى است؟ در اداره دیگر جایى براى ماندن نیست و امید به آمدن رییس خوب هم سستى آفریده! از دیگر سو مفسدان هم تمام اداره را اشغال کرده اند و اصلا جایى براى آمدن رییس باقى نگذاشته اند! بتازگى میگویند دیگر نیازى به آمدن رییس نیست، ما خودمان هستیم و اداره را اداره مکنیم! دروغ هم نمیگویند واقعا در حال مدیریت امور اند. اما گروه اندک ما همراه نمى شوند، نظر من هم دیگر در هیچ جهتى تأثیرگذار نیست و نمیدانم به کجا میرویم؟ چرا مدیر جدید نمى آید؟ نکند ما بازى خورده ایم و در انتظار مسخ شده ایم؟ نکند در کور سوى نا امیدى بیاید و دیگر دیر شده باشد؟ نکند پس آمدن نتواند با ما که خیلى اندکیم، در تقابل با آنها مدیریت را بعهده بگیرد؟ اگر دیر آمد و نشد چه؟ آن زمان نصاب ماورا چه میکند؟ میگوید حکمتى آفریدم تا شما نظاره کنید؟ و یا آیندگان نظاره کنند؟ و یا پیروزى در نثار خون شماست؟ و یا این رمز سرخ، جز با خونهاى بى شمار آشکار نمیشود؟ اگر امروز ما همراه اکثریت نشویم و یا اگر فردا اکثریت همراه ما نشوند، اداره در خون میپیچد! واقعا ما را چه میشود؛ منتظر باشیم؟ همراه شویم؟ تسلیم شویم؟ بجنگیم؟ بکشیم؟ بمیریم؟
 
 
دوباره ... مرده!
نویسنده : علیرضا جهانگیری - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

سلام

باز دیر رسیدم، مثل همیشه ...!

هم راهی شما  پر ارج

                           ارادتمند 

 

 

 دوباره ... مرده!

 

 

او مرده بود ...

وفق قرار آخر

                   می فهمی مرده!

او رفته بود ...

                  رفته بود و مرده!

اما؛

     برحسب تصادف، می آمد ...

پرتوقع، پرهیاهو و مثل گذشته پرغرور

با وقاحتی تمام

                با بازیچه عشق

                                با مضحکه خواستن

                                                     با دروغ و کذب

بعد سال ها و شب ها ...

                       با سیمایی زشت و ناماَنوس

باور کن

          باور کن، ندیده حدس زدم

بی نیم نگاهی ...

او را که الهه ام بود!

با قهقه ای بر لبانش

                      که بیشتر نمودار خود ارضایی اش بود ...

او می آمد

اما؛

آمدنی

        بی وقت

                   بی جا

                           بی راه

که؛

        هم راهی و هم گامی به زمان

                                             جانفرساست

چه؛

        بی زمان


 
 
بازگشت
نویسنده : علیرضا جهانگیری - ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠
 

سلام

در طول سفر و بازگشتم کلی اتفاق مهم حادث شده؛

از پیدا کردن نسبت جدید با یک تولد زیبا

تا شرایط آغاز ادامه تحصیلات عالیه

تا جایزه اسکار فرهادی با شاهکار جدایی نادر از سیمین

و آخری هم متاسفانه فقدان یک انسان ارزشمند

به واقع بانگ رحیل برخی، این دنیا را چه تنگ و دلگیر می کند 

هرچند دنیای خود - دیگر- ساخته ما با دنیای مدرن امروز بی نهایت فاصله دارد؟!

دنیایی محدود، بسته، پراضطراب، آشفته، سیاسی و البته دین زده ...

امیدوارم این دوران گذار خیلی طولانی و فرسایشی نشود، چون یک بار بیشتر زندگی نمی کنیم.

با امید

       به روزهای روشن  پیش رو می اندیشم.

                                                    تا بعد


 
 
سفر
نویسنده : علیرضا جهانگیری - ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠
 

سلام

 طی چند روز آتی به مسافرت می روم و تا مدتی نیستم.

سفری کاری و البته سیاحتی

به رسم اخلاق اعلام کردم که متشرعین پیش از سفر وصیت نامه می نوشتند اما من با این توجیه که شاید برگشتی نباشد و نمایه آخر ((اسیر تن ها)) تکراری و خسته کننده شود نوشتم.

ولی به هر شکل در بازگشت با تمام مشغله ها به روز می کنم، هر چند کوتاه ...

                                                                                             ارادتمند


 
 
اسیر تن ها
نویسنده : علیرضا جهانگیری - ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠
 

 سلام

روزگارمان با شتاب کلافه کننده ای در گذر است.

تا به خود می آییم، می بینیم چیزی به انتها نمانده ...

و ما؛

        نه تنهایی خود را قسمت کرده ایم و نه در تنهایی کسی سهیم شده ایم!

ورود به یکتایی و تنهایی بی منتهای خدا هم، که کار هر کس نیست،

حلاج می طلبد و عین القضات...

تا انتها تنها،

              با این تن های رنجور و کرخ هم کار ساده ای نیست!

شکننده اوج خلوت تنهایی مان را، در ازدحام راهی به سوی او، جستجو می کنیم.

لاجرم کشف و شهود این طریق نمی باید خارج از توان ما باشد.

                                                                                                                  ارادتمند

 

تنها متولد شده،

تنها زندگی کرده،

تنها میمیریم

                و نهایتآ تنها برانگیخته می شویم!

                                                          تنهای تنهای تنها !

پس به واقع چرا ،این همه اسیر تن هاییم ؟!


 
 
گذار
نویسنده : علیرضا جهانگیری - ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠
 

 سلام

اینکه آینده و تفکر آن، امروز را به مسلخ می کشاند، متاسفانه گریبان خیلی ها را گرفته،

به واقع می ارزد امروز را فدای فردای نیامده و ندیده کنیم ...

اعتراف مرا بپذیرید که در دور تسلسل ندانستن ها و پرسش ها غوطه ور شده ام.

تا بعد

 

تمام آینده،

             لبریز حالا است

                                و حالا مملو از گذشته!

ما می گردیم، غافل از گذار

                      و در این اثیری

                                فقط و فقط نمی اندیشیم!


 
 
تنهایی محض
نویسنده : علیرضا جهانگیری - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

 سلام

مطابق معمول؛ گرفتاری های گسترده کاری، مجالی برای دلمشغولی هایم نمی گذارند...

اما با جمله ای به روزهستم .

جمله ای که همواره در پی اش بوده ام .

                                                     

 رسیدن به تنهایی محض ،

                                 اوج پر شدن از اوست...

 


 
 
آغاز دهه نود خورشیدی
نویسنده : علیرضا جهانگیری - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٠
 

سلام

با توجه به حواشی ناخوشایند جاری -به گستره گیتی-  و آغاز دهه نود خورشیدی، ناگزیر از تسلسل تبریک و شادباش هستیم.

آرزوی روزهایی بهتر، رویایی است که امید را زنده می دارد و تنها کشف حقیقت، نور و آزادی آرامش بخش خواهد بود.

صمیمانه، بهترین ها را برایتان خواهانم.

                                                      ارادتمند

 

نوبرعیدانه

با چه شتاب وحشت آور و غیر ارادی ،

باقیمانده عمر را نوبر عیدانه می کنیم ...

غافل از اینکه گام های محکم ما بی سوست

                                                           و نه بسوی دوست !؟

گریزی نیست ،

                   سو، سوی بی سوست ،

                                               رهسپاری، تنها راه پیش روست ...

 


 
 
بی قراری
نویسنده : علیرضا جهانگیری - ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٩
 

 خسته ام امشب

خسته ام امروز

 خسته از دی شب

خسته از دی روز

                       مانده ام یک جا

                                          هان که من بی جا

                                                                مانده ام این جا

جای من خالی

                  گردد از فردا

 

 

آه ...

 

 

 

 

             آه تا فردا

                         سخت و دشوار است ...

                                                         ماندنم این جا !؟

١٣٧٧


 
 
← صفحه بعد