علیرضا جهانگیرى

واگویه های تنهایی

آغاز تبعید دکتر مصدق
نویسنده : علیرضا جهانگیری - ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٥
 
بعد از کودتاى ننگین آژاکس ٢٨ مرداد ١٣٣٢ و برکنارى نخست وزیر محبوب و ملى ایران و پس از تحمل سه سال حبس انفرادى در لشگر ٢ زرهى قصر، در تاریخ ١٢مرداد ١٣٣۵ دکتر مصدق را به ده احمدآباد آبیک، تبعید و تا آخر عمر در حصر و تنهایى و تحت شدیدترین تدابیر امنیتى نگهدارى کردند، طورى که به گفته ایشان "هر روز آرزوى مرگ مى کردند"! عکس بالا در حیاط کوشک احمدآباد و یکسال قبل از درگذشت جانگداز ایشان برداشته شده است. ٩مرداد ١٣٩۵ با گذشت نیم قرن از عدم وجود این ابرمرد، با شرایطى سخت، در منزل و حیاط کوشک ایشان حضور یافتم تا گام هایم را موافق گام هاى سترگ اش کنم و از نزدیک خاک پاک جسمش را سرمه چشمانم ... سنگینى حضورش، در جاى جاى قلعه، قابل لمس بود و عکس بالا به روانم چنگ میزد، خش خش برگهاى فسرده از ظلم پاییز، در گَرد مرگى رها و کرخت، بر تک تک سلولهاى قلعه احاطه داشت! با ورود غیر عادى بنده، ناله وهم آگین جغدها تنها صداى زنده اى بود که به گوش میرسید گویا بوف هاى شوم، شکسته شدن خلوت پنجاه ساله تبعیدگاه را برنمى تافتند ... با هر گام در باغ، قدم هایم سست تر و نحیف تر میشدند، باغى شاید به وسعت هزار متر با چهار دیوارى خشتى و محصور، با درختانى سر به فلک که انگار فاقد تکیه گاه اند و علف هاى هرزى که بدسیما جولان میدهند! گامى پیشتر میگذارم و نظاره گر یک کوشک دو اشکوب در میانه میشوم خیلى بزرگ نیست بر درهایش قفل نمایان است، یک دور طواف میکنم، تابلویى از میراث! که سابقاً کاربرد داشته مرا به مقصودم میرساند ... اتاق کوچکى گوشه جنوبى کوشک، با پنچره اى رو به خورشید، میزبان جسم مطهر رهبرم است ... این اتاقک و چار دیوارى چقدر حقیر است و شاید نمیداند؛ که را در بر دارد و یا نمیخواهند بدانند ... مهم نیست، از پارگى بین حصار تورى پنجره چوبى فیروزه اى و از پشت شیشه زنگار بسته، عکسى برمیدارم تا یادم باشد در سرزمین من، سرگذشت بزرگان و آزادگان در حیات و ممات، عجین شده در آلام مستدام و پایان ناپذیر است و این رسم چندگانه روزگار ماست که نمیتوان از آن مفرى ساخت! اما باور دارم چه جغدهاى هوایى با لابه هایشان و چه جغدکان زمینى با تزویرهایشان، قادر نخواهند بود یاد و نام او را، که مصداق آزادگى و مردانگى است ذره اى محو و خاموش کنند، هر چند به پاسدارى ممتد از جسد بى جانش مأمور باشند، هر چند به نابودى راه و مرامش معذور باشند، هر چند به نسیان تاریخى اش از ایران گمارده شده باشند، هر چند، هرچند، هرچند ... "پیشواى من مصدق است"* پیراحمدآباد، مصدق بزرگ * دکتر على شریعتى
 
 
دکتر على شریعتى
نویسنده : علیرضا جهانگیری - ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٤
 
[ "وجودم"تنها یک"حرف"است و"زیستنم"تنها "گفتن" همان یک حرف اما بر سه گونه : سخن گفتن و معلمى کردن و نوشتن آنچه تنها مردم مى پسندند: سخن گفتن و آنچه هم من و هم مردم: معلمى کردن و آنچه خودم را راضى مى کند و احساس مى کنم که با آن، نه کار، که زندگى مى کنم: نوشـتن! و نوشته هایم نیز بر سه گونه اند : اجتماعیات، اسلامیات و کویریات آنچه تنها مردم مى پسندند: اجتماعیات و آنچه هم من و هم مردم: اسلامیات و آنچه خودم را راضى مى کند و احساس مى کنم که با آن، نه کار_و چه مى گویم؟_، نه نویسندگى، که زندگى مى کنم : کویریات کویر!"این تاریخى که در صورت جغرافیا، ظاهر شده است"! ... و این کویر، هم"جهان من"است و هم"تاریخ من"و هم"میهن من"و هم"دل من"،"خویشتن غریب من"،"زیستن بایر و آتشناک من"و بالاخره"داستان من"است و این کویر تشنه و مرموز و گدازان و منتظر و غمگینِ"بودن"! ... که در"کویر"هیچ نیست، نه حرفى، نه کسى. تندبادى سرگشته و ناآرام، در این بیکرانگىِ تشنه همچون روحى تنها و سرگردان، مى وزد و مى نالد و مى جوید و فریاد مى کشد ... ] * على شریعتى و گفته هایش على شریعتى و نوشته هایش على شریعتى و فریادهایش از عنفوان نوجوانى یار دیرین و همنشین لحظه هاى تنهایى ام بوده اند. شیرینى و لذت تک تک آثار ایشان، تا هنوز، در وجودم زبانه میکشد و روح سرکش آن مرد جسور تا ابد، درونم را درمى نوردد. از بین آثار ایشان "کویر" مرا مشعوف تر میکند و سرمست، طورى که هر از گاهى با خوانش اش نیرو مى یابم و جهت؛ جهتى که تعالى است، جهتى که زندگى است، جهتى که جهش است و ره یابى ... معلم، آموزگار و استاد واژه هایى هستند که تا همیشه ایام، برایم با نام على شریعتى معنا مى یابند و این زانوى تلمذ و شاگردى از دریاى بیکران کویریات، اسلامیات و اجتماعیات ایشان تا ابد بر روى خاک خواهند ماند ... _________________________________ *دکتر على شریعتى مزینانى کاهک هبوط در کویر،،مجموعه آثار شماره ١٣، برگرفته از صفحات ٢٣۵ الى ٢۵۶
 
 
فرهنگ آسفالتى
نویسنده : علیرضا جهانگیری - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳٩٤
 
دیروز صبح که از منزل به سر کار میرفتم از غلطک و بیل و قیر و وانت و کارگران متوجه شدم که شهردارى میخواهد کوچه ما را آسفالت کند. عصر که به خانه باز گشتم با اتفاق عجیب و جالبى رو برو شدم! در دو قسمت از کوچه به دلیل توقف دو خودرو آسفالت انجام نشده بود، یکى بعدازظهر رفته بود و جاى گودى و کچلى آسفالت قبلى مانده بود و دیگرى همچنان در چاله اى متوقف بود. به این فکر کردم که در ایران همه چیز ما مطابق همین عملیات آسفالت کارى شهردارى است، بگونه اى که براى انجام کار درست و کامل نه برنامه اى داریم و نه هدفى و صرفاً انجام کار، تکلیف ماست و نه انجام درست، کامل و هدفمند آن! اعلام قبلى با یک پارچه نوشته یک مترى و یا نصب اعلامیه در حد یک ورق از چند روز قبل و درخواست عدم توقف در فلان روز خیلى ساده و عملى است ولى ظاهراً ذوق زده کردن مردم هم لذت دیگرى دارد ... از این رو آسفالت را بعنوان یک فرهنگ ژرف و پدیده اى جالب یافتم؛ فرهنگى که به قبل و بعد قضایا بى توجه است و صرفاً دنبال یک تکلیف است و آن پر کردن، خالى کردن و آسفالت کردن است! آسفالتى که در کارکردهاى متفاوت، گاهى براى فرش زمین خاکى است، گاهى براى پر کردن چاله هاست، گاهى براى عوام فریبى و مثلاً راه سازى است و گاهى هم براى ذوق زدگى ماست. چه میشود کرد که گاهى، دهان هم از آن مصون نیست ... الباقى بماناد.
 
 
محراب کوفه
نویسنده : علیرضا جهانگیری - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ آذر ۱۳٩٤
 
محراب مسجد کوفه این مکان و فضا را با تمام احساسم چند سال پیش به قدر توانم یک مرتبه، ادراک کرده ام. مسجد کوفه، محراب عبادت مولا على و در نهایت محل رستگارى و پرواز نهایى ایشان ... شاید یکى از مکانهاى قدسى _ نه مسجد کوفه که هزار و یک داستان و ماجرا دارد، از مقامات انبیاء گرفته تا معراج النبى _ سجده گاه مولا على باشد، که بر روى زمین قابل رویت است. جایى که جنس ماورایى اش بر زمینى اش غلبه دارد و اگر با گوش دل بروى، نواى مستمر نجواهاى یک خداگونه را، لحظاتى قبل از تبعید مى شنوى و ترس و رعشه تمام وجود مغرور زمینى ات را به سخره میگیرد و مبهوت بى زمانى و بى مکانى محیط میشوى ... على یک انسان با تمام مشخصه هاى بیرونى یک انسان معمولى مثل ما، ولى با تفاوت هاى عجیب و آشکار درونى که او را رب النوع بندگى گردانده و این تمایز تا همیشه تاریخ بدون تکرار خواهد ماند. در فضاى محراب، سراسر حزن و اندوه جارى است و اشک هاى فراوانى که مانع دید است، به خود مى آیم، وقت براى مویه کردن فراوان است اینجا محل دیدن است، دید با دل، چرا که چشم اگر بینا هم شود نتواند دید، آنچه را که رفته است. وقتى زیر پایم تراب ملموس به پاى مبارک ابوتراب را احساس میکنم احساس بیچارگى و فقر نابودم میکند، من کجا و اینجا ... آرى؛ ناخواسته به قطعه اى از بهشت موعود وارد شده ام و از فهمم خارج است ... گاهى بلند و گاه آهسته نجوا میکنم کلام آخر مولا را؛ فزت و رب الکعبه رستگارى از جنس مولا على کجا و ما کجا !
 
 
دردگفتارِماندگار
نویسنده : علیرضا جهانگیری - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ آذر ۱۳٩٤
 
درد و رنج ناشى از بیمارى، از جمله مواردى است که معمولاً در اواخر عمر و در صورت وجود سیئات قابل اغماض دنیوى، از جانب خدا، به بندگان اعطا میشود، این عنایت یا سبب حشمت تمکین است و یا خشم و عناد دیرین ... جدا از ماهیت ذاتى درد و بیمارى، عده اى، موارد از این دست را، توجه بیشتر و قرب الهى نامیده و از امتحان و آزمایش بندگى صحبت میکنند. امتحانى که خیلى سخت میشود، سربلند و سرافراز از آن فارق شد. کمتر از شصت سال، فرجامِ زندگىِ مردمْ مدارانه و کارهاى خیرخواهانه، مردى است که بیمارى صعب العلاج، او را به بستر بیمارى کشانید، کسى که از لحاظ سلامتى و جثه زبانزد و متمایز بود. قریب دو سال درد و درد و درد، سرطانى لاعلاج و چندین مرحله عمل هاى سنگین، از آن تن رنجور چیزى باقى نگذاشته بود، شاید به واقع میشد پوست و استخوان دید و دیگر هیچ اما نه، موارد دیگرى هم بود؛ سکوتى که در آن گلایه اى نبود و زبانى که همراهان را به صبر دعوت مى نمود. مى گذشت و مى گذشت و دیگر صبر و طاقت همراهان طاق شده بود و گلایه از خالق رو به فزونى، اما مرد همچنان در صبر و سکوت ماورایى اش میگذراندْ دقایقىِ را، که با رنج اش، شرمنده کرده بود و با صبر اش دیگران را، کلافه ... این دو سال هر چه به انتهاى مقدر اش میرسید، شگفتى بیشتر شده و ثقیل تر دنبال میشد! به ظاهر حکمت و رحمت، رخ نمایى نمیکرد و بیشتر خلأ بود و نیستى ... روزها و شب ها از پى هم، هنگامه تولدى دیگر است، واحه اى شاید و نفسى ... بماناد در احتضار این مرد صبور و تسلیم چه گذشت که بنده در کناره بودم و نظاره گر ... اما چیزى که تا همیشه ایام جاوید باقى خواهد ماند، راضى به رضاىِ بى چون و چراىِ حق بودن اوست که تا ابد انسانى چونان بنده دربند را، به درس آموزى و عبرت، از راهش رهنمون میشود ... یاد و راه آن پدر راستین، که در رحیل اش، نهیبِ ماندگار، بر پیکره ام وارد ساخت، جاودان
 
 
انتظار
نویسنده : علیرضا جهانگیری - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ۱۳٩٤
 

اداره اى بسیار بزرگ و با تعداد زیادى کارمند و ارباب رجوع مختلف را در نظر بگیرید. در هر دوره اى با مدیریت و ریاست یک شخص ارزشى و مقید، تمام کارها سر نظم و با کمترین خلاف و فسادى در جریان است. در نظر بگیرید اگر مدیر این اداره آدم مفسدى باشد، این فساد در اکثر ارکان ادارى جارى میشود، البته عده اندکى از راه درست خارج نمیشوند، اما نمیتوانید خیلى تأثیرگذار باشند! دو سویى خروجى بالا را، در حالتى در نظر بگیریم که اداره به هر دلیلى فاقد ریاست باشد و از سوى دیگر از لحاظ مادى، مقامى ملموس و جسمانى جهت نصب و فصل ریاست وجود نداشته باشد و بکار گماردن این مقام ها از ماورا باشد. نبود رییس این امکان را به حاشیه داران میدهد که در شک و تردید نبود رییس، کارهاى نامتعارف انجام بدهند. اما تمام این کارهاى ناشایست با ترس و تردید همراه است، چرا که با نصب رییس سالم، آنها به خطر خواهند افتاد. عده اى در تردید و ترس خلاف میکنند و در دراز مدت، فربه میشوند و عده اى همچنان سالم اند و خون دل میخورند! هر دو گروه در خیال خود با ترس و تردید مواجه اند! آیا رییس می آید؟ آیا رییس جدید اگر آمد سالم است؟ آیا رییس جدید خودش مفسد است؟ آیا رییس توانایى مقابله با فساد را دارد؟ آیا رییس همراه مفسدان خواهد شد؟ و هزاران سوال دیگر... فقط انتظار و انتظار هر دو گروه منتظرند، گروه سالم بیشتر و گروه مفسد کمتر امید به آمدن یک رییس که ریشه فساد و ناملایمات را نابود کند تنها آرزوى راست قامتان است. و بلعکس، امید به آمدن یک رییس مفسد که همراه فساد پیشگان شود، تا آنها به فساد بیشتر برسند! انتظار طولانى شده ... آیا باید فقط انتظار کشید؟ آیا این انتظار به گشایش کمک میکند؟ آیا این انتظار مفسدان را بیشتر نمیکند؟ آیا با طولانى شدن انتظار نباید کارى کرد؟ آیا میشود از انتظار چشم پوشید؟ آیا میشود بى توجه به آمدن و یا نیامدن رییس، به فکر چاره بود؟ آیا میشود گفت، گاهى ممکن است انتظار، سستى و ایستایى ایجاد کند؟ آیا تنها انتظار، فساد را غالب مطلق نمیکند؟ و ... رییس خوب و غیر خوب ما، نصبش، از جانب ماورا در ابهام است؟! هم زمان نصبش و هم اصل حضورش در زمان ما و ما فقط منتظریم و به این انتظار مفتخر! چه باید کرد؟ فساد سرتاسر اداره را گرفته و عده اندک هم در ناامیدى، تنها به دعا و حاجت دلخوش اند. گروه کثیر و فربه ام مى تازند و مضحکه میکنند! عده اندک تصمیم به انتحار میگیرند و میگویند در یک آن همه چیز را خاکستر کنیم و اداره اى نماند و ... آیا کار و فکرشان درست است اگر موفق شوند؟ آیا بعد این کار، خللى در نصب،بى زمان ماورا وارد نکرده اند؟ آیا تر و خشک را با هم نخواهند سوزاند؟ آیا اگر همه فساد میکنند، دیگر معناى فساد تغییر نخواهد کرد؟ آیا اگر اکثریت قاطع اداره یک جور فکر و عمل میکنند، نمیشود انگاشت که شاید آنها درست اند و عده اندک نادرست؟ پارادوکس و تضادها بیداد میکند! همه سر در گم اند و ... چه باید کرد؟ باید مکتب انتظار که زاییده اعتراض است را تا انتها ادامه داد؟ و یا باید همراه شد؟ و یا اینکه تغییر رویه داد؟ هر کار و تصمیمى با خودزنى همراه شده، در ایستادن و رفتن به یک میزان مخاطره است؟ بهشت کجاست، جاى وعده شده که باید برایش حتى قتال کرد و یا همینجاست که خود جهنمى است؟ در اداره جایى براى ماندن دیگر نیست و امید به آمدن رییس خوب هم سستى آفریده! از دیگر سو مفسدان هم تمام اداره را اشغال کرده اند و اصلا جایى براى آمدن رییس باقى نگذاشته اند! تازگى میگویند دیگر نیازى به آمدن رییس نیست، ما خودمان هستیم و اداره را اداره مکنیم! دروغ هم نمیگویند واقعا در حال مدیریت امور اند. اما گروه اندک ما همراه نمى شوند، نظر من هم دیگر در هیچ جهتى تأثیرگذار نیست و نمیدانم به کجا میرویم؟ چرا مدیر جدید نمى آید؟ نکند ما بازى خورده ایم و در انتظار مسخ شده ایم؟ نکند در کور سوى نا امیدى بیاید و دیگر دیر شده باشد؟ نکند پس آمدن نتواند با ما که خیلى اندکیم، در تقابل با آنها مدیریت را بعهده بگیرد؟ اگر دیر آمد و نشد چه؟ آن زمان نصاب ماورا چه میکند؟ میگوید حکمتى آفریدم تا شما نظاره کنید؟ و یا آیندگان نظاره کنند؟ و یا پیروزى در نثار خون شماست؟ و یا این رمز سرخ، جز با خونهاى بى شمار آشکار نمیشود؟ اگر امروز ما همراه اکثریت نشویم و یا اگر فردا اکثریت همراه ما نشوند، اداره در خون میپیچد! واقعا ما را چه میشود؛ منتظر باشیم؟ همراه شویم؟ تسلیم شویم؟ بجنگیم؟ بکشیم؟ بمیریم؟


 
 
اقراء
نویسنده : علیرضا جهانگیری - ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ۱۳٩٤
 

... محمد در آستانه چهل سالگى و نمونه بارز یک انسان امین و درستکار است. در ضمیر ناخودآگاهش همیشه کور سوى یکتا پرستى سو سو میزند و محمد بت پرستى را نفى میکند و ... کنج عزلت او غار حرا در کوه نور است ماهى از سالى را در آنجا میگذراند، تا از نادانى هم عصرانش فاصله بگیرد. در تنهایى کیمیایى نهفته است که اگر بشوى، از او لبریزى و پر ... تنهایى اش ترک برداشته و در آستانه شکستن است به ناگاه صدایى غیر زمینى تمام فضا را فرا میگیرد ... ... همه وجود محمد استیصال و درماندگى است و لرزش اندام، رهایش نمیکند. سراسیمه راهى منزل میشود و از تب و لرز ناشى از صداى اعجاب آور با همسرش به گفتگو مینشیند و میگوید آنچه را که بر او رفته است و ... راستى چه شنیده که این مقدار آشفته احوال است و پریشان ... اقراء بخوان بخوان بنام پروردگارت که تو را خلق کرد. خواندن نمیداند، محمد امى است و بیسواد! اما او برگزیده است و متمایز، و برانگیختگى در او حلول کرده است و عرب جاهل و بت پرست شبه جزیره، امربرى یافته است که بناست فرجام نبوت باشد و رسالت با ظهورش به اتمام برسد. سینه محمد سراسر آواهاى خدایى میگیرد و به یکباره مخزن اسرار میشود و میخواند کلام معبودش را و مسؤل و واسطه میشود! و مگر میشود یک همنوع از ما، که تا دیروز همانند ما به خورد و خوراک و اخیرا به تجارت مشغول بوده به یکباره در شکل ماورایى و الهى ظهور کند؟میشود او را بر اعراب متوحش مستولى کرد و خدایان آنها را به تاراج داد؟ خدایان سنگى و گلى، منشاء درآمد و زر و سیم اند، خداى محمد کجاست؟ چگونه خدایى است که پیدا نیست ... تمام حجاز، صحبت اوست و خدایش، که البته ملموس نیست و همین محل نزاع شده ... حکایت آخرین امربر آسمانى ما، حکایتى مکرر است ... اما مقصود بنده؛ شروع و مدل آغاز رسالتش است. به اعتقاد بنده همه شروع و پایان ها بى نظیرند و هر چه فیمابین است در راستاى آنهاست. براى محمد؛ فرجامش، به ولایت على انجامید و ما را بسى شوق است. اما آغازش بسیار عجیب است و پر از حکمت امر به خواندن امر به سواد امر به آگاهى امر به اندیشه امر به تمایز پیامبر همواره گفت که این کتاب، معجزه من است و خواندنى قرآنش با اقراء آغاز شد و ما بى تفاوت ماندیم! خواندنى؛ و نه دیدنى و نه شنیدنى و نه ... اما غافل ماندیم و نخواندیم، اگر هم خواندیم کامل نخواندیم، اگر هم کامل خواندیم با توجه نخواندیم، اگر هم با توجه خواندیم به فارسى نخواندیم و هیچ نفهمیدیم و ... خواستیم فارسى بخوانیم، گفتند صواب در قرائت عربى است، عده اى قارى شدند و با صوت جمیل به سمعمان رساندند و ما ماندیم و صداى روح بخشش که شنیدنى است و باز خواندنى نشد! به رسم احترام و تقدس آموختیم بر بلندى قرارش دهیم و دست پاک بر آن وارد آوریم و رفت روى طاقچه و خاک خورد و هر از گاهى بر بالاى سر مسافرى دست به دست شد و با بوسه به جایگاهش باز گشت و باز خواندنى نشد! قرآن ماند و سفره عقد و تبرک اش میت و نگهدارش منزل جدید و شگون اش ماشین نو و بیمه اش هفت سین و آمدش و ... بوس و بوسه که در آئین ما علنى پسندیده نیست، چون بارانى بر مجلداتش بارید و دست کشیدن بر سر و رویش شد مرام ما اما درونش همچنان معما بود و البته دست نیافتنى! عده اى هم از این شرایط بهره جستند و با ادعایى سخیف، کلام سراسر ثقیل قرآن را، شروع به تفسیر متکى به نظر خود کردند و بدون توجه به شأن نزول و زمان و مکان، تفسیر به رأى شد و از آیه آیه اش کتابى ساختند که اگر امروز خدا هم بیاید، سردرگم میشود و حیران، که چه گفته و چه ساخته اند! ترویج حقوق ظالمانه و نامساوى مرد و زن و قتل و قصاص و سنگسار و ... یادگارى است که باید تا ابد پاسخگو باشند، همانها که ناروا ساختند ... سخن طولانى است و وقت اندک، من از دردى میگویم که فعلا بى درمان است، از کتابى میگویم که خواندنى نیست اما در نزد عوام دوست داشتنى است و فقط مقدس چرا ها با شما ... اینکه چرا قرآن خواندنى نیست؟ اینکه شاید نگذاشتند بخوانیم؟ اینکه چرا قرآن معجزه خوانده شد؟ اینکه چرا خود را از دانستن بى نیاز میدانیم؟ اینکه چرا بر خلاف قرآن و توصیه هاى مکررش عقل را به کار نمى بندیم؟ اینکه شاید خواندن سخت است و ما... بماناد.


 
 
دوباره ... سلام
نویسنده : علیرضا جهانگیری - ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ۱۳٩٤
 
سلام خاطرات قبلى این وبلاگ ثقیل هستند، به همین دلیل در شروع مجدد، نام را تغییر میدهم تا نوزایى جدیدى بى آفرینیم. از دوستانى که سالها پیش خواننده این محل بوده و بارها درخواست ادامه نوشتن را داشتند عذرخواهى میکنم و امیدوارم مجدداً این وبلاگ محلى براى خواندن و نقد و نظر شود البته بیشتر از پیش ارادتمند
 
 
خدا ... حافظ
نویسنده : علیرضا جهانگیری - ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱
 

سلام

 چقدر ثقیل، سنگین و دردآور است، گذشتن و چشم پوشی از علایق ودلبستگی ها،

در شرایطی که سخت دلباخته ای!؟

چیزی که چند بار برآن فایق آمده ام ...

 

و لاجرم ؛

               باید گذاشت و گذشت!

                                            که در ماندن، رسیدنی نیست ...

 

رفتن و رسیدن به گستره ای فراخ و لایتناهی،

با کوله باری پر،

                       از تنهایی،

                                     بی همراه و همراهی ...

چرا که ؛

             تنهایی، بهتر از تن هایی است که فاجعه بار تنهای اند !؟

 

روزگار تو بایست،

                      من

                      باید

                            بشوم ...

 

 

 

ضمن سپاس و تشکر از همراهی همه عزیزانی که نزدیک سه سال در این جایگاه خواننده دلمشغولی هایم بودند،

بنا به دلایل شخصی و به احتمال فوق العاده زیاد، این جایگاه دیگر به روز نخواهد شد.

من هم مثل شما به گاه دلتنگی، اینجا سر خواهم زد

و اگر نظر و دعوتی بود، با کمال میل رسیدگی خواهم کرد.

صمیمانه برایتان سلامتی، راستی و سرانجام خیر آرزومندم.

                                                                                 قرار به قیامت

                                                                                                     ارادتمند

    


 
 
دوباره ... مرده!
نویسنده : علیرضا جهانگیری - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

سلام

باز دیر رسیدم، مثل همیشه ...!

هم راهی شما  پر ارج

                           ارادتمند 

 

 

 دوباره ... مرده!

 

 

او مرده بود ...

وفق قرار آخر

                   می فهمی مرده!

او رفته بود ...

                  رفته بود و مرده!

اما؛

     برحسب تصادف، می آمد ...

پرتوقع، پرهیاهو و مثل گذشته پرغرور

با وقاحتی تمام

                با بازیچه عشق

                                با مضحکه خواستن

                                                     با دروغ و کذب

بعد سال ها و شب ها ...

                       با سیمایی زشت و ناماَنوس

باور کن

          باور کن، ندیده حدس زدم

بی نیم نگاهی ...

او را که الهه ام بود!

با قهقه ای بر لبانش

                      که بیشتر نمودار خود ارضایی اش بود ...

او می آمد

اما؛

آمدنی

        بی وقت

                   بی جا

                           بی راه

که؛

        هم راهی و هم گامی به زمان

                                             جانفرساست

چه؛

        بی زمان


 
 
بازگشت
نویسنده : علیرضا جهانگیری - ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠
 

سلام

در طول سفر و بازگشتم کلی اتفاق مهم حادث شده؛

از پیدا کردن نسبت جدید با یک تولد زیبا

تا شرایط آغاز ادامه تحصیلات عالیه

تا جایزه اسکار فرهادی با شاهکار جدایی نادر از سیمین

و آخری هم متاسفانه فقدان یک انسان ارزشمند

به واقع بانگ رحیل برخی، این دنیا را چه تنگ و دلگیر می کند 

هرچند دنیای خود - دیگر- ساخته ما با دنیای مدرن امروز بی نهایت فاصله دارد؟!

دنیایی محدود، بسته، پراضطراب، آشفته، سیاسی و البته دین زده ...

امیدوارم این دوران گذار خیلی طولانی و فرسایشی نشود، چون یک بار بیشتر زندگی نمی کنیم.

با امید

       به روزهای روشن  پیش رو می اندیشم.

                                                    تا بعد


 
 
سفر
نویسنده : علیرضا جهانگیری - ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠
 

سلام

 طی چند روز آتی به مسافرت می روم و تا مدتی نیستم.

سفری کاری و البته سیاحتی

به رسم اخلاق اعلام کردم که متشرعین پیش از سفر وصیت نامه می نوشتند اما من با این توجیه که شاید برگشتی نباشد و نمایه آخر ((اسیر تن ها)) تکراری و خسته کننده شود نوشتم.

ولی به هر شکل در بازگشت با تمام مشغله ها به روز می کنم، هر چند کوتاه ...

                                                                                             ارادتمند


 
 
اسیر تن ها
نویسنده : علیرضا جهانگیری - ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠
 

 سلام

روزگارمان با شتاب کلافه کننده ای در گذر است.

تا به خود می آییم، می بینیم چیزی به انتها نمانده ...

و ما؛

        نه تنهایی خود را قسمت کرده ایم و نه در تنهایی کسی سهیم شده ایم!

ورود به یکتایی و تنهایی بی منتهای خدا هم، که کار هر کس نیست،

حلاج می طلبد و عین القضات...

تا انتها تنها،

              با این تن های رنجور و کرخ هم کار ساده ای نیست!

شکننده اوج خلوت تنهایی مان را، در ازدحام راهی به سوی او، جستجو می کنیم.

لاجرم کشف و شهود این طریق نمی باید خارج از توان ما باشد.

                                                                                                                  ارادتمند

 

تنها متولد شده،

تنها زندگی کرده،

تنها میمیریم

                و نهایتآ تنها برانگیخته می شویم!

                                                          تنهای تنهای تنها !

پس به واقع چرا ،این همه اسیر تن هاییم ؟!


 
 
← صفحه بعد